تبليغاتX
من در سرم غوغا بپاست ...

من در سرم غوغا بپاست ...
می نویسم تابدونم هنوز نمردم ...
 

این بار گمنــام دیگر شعر نمی گوید ...!

این نوشته هیچ بویی از ادبیات نبرده ؛

فقط درد است

زخم است

دود است

و جامی شراب ...!

گمنــام مست کرده از بازی این دنیا

مست کرده تا چگونه جان کندنش را به نظاره ننشیند ...

.

.

درد دلم بسیار است یا دل دردم ؟!

نمی دانم ...

رنگ زردم گواه چیز دیگریست ...؛

لرزش دستانم

و سستی زانوانم ..!

زندانی افکار خویشم !

این بار در دل نمی گویم : خدا خدا

می گویم : ببر مرا ...

می خواهم کافــر از دنیا بروم ...

مرهم دود دل ما سیگار هم نیست !

کسی به من بگوید

به کدامین گناه ... به کدامین نگاه ... اسیر دنیا شدیم ؟؟

اسیر آن چه که نخواستیم و نمی خواستیم شدیم ؟؟

زندگی من کاملا سیاه بود

و همه به ظاهر سیاه پوش مرگ روح من !

ولی در باطن ............

کسی بین این سیاهی گمنــام را دید ؟؟

نه ...

من هم به رنگ شب شدم و در تاریکی محض دست و پا زدم

تنها چیزی که مرا به وجد می آورد کلاغ سیاه بود !

سیاه ... سیاه ... سیاه ...

چرا که دیگر کلاغ ها از مترسک پیر نمی ترسند ...!

قصه اش کهنه شده !

کلاغ سیاه

ابرهای سیاه

چترهای سیاه که بسته شدند

سایه های سیاه ...!

تلاقی سایه های سیاه بر دیوار های سیاه خنده دار است !

که این آدم های کماکان سیاه

سبزترین روزمرگی های کهنه را با

شیک ترین لباس های سیاه جشن می گیرند !

آری ! بهــانه بهای نماندن است ...

با تمام لاف های بی تو

روزم سیاه و سیاه و سیاه !

پیک پیک سر کشیدم تا لحظه ای فراموش کنم این درد را

تلخ بود ...

گس بود ...

سوزانید ...

گرم کرد ...

هی مرا خنداند

و مرا به خواب برد !

برای رفع درد و غمم زورم به قلمم رسید

آن هم نوک اش شکست ...!

لبریزم از میل بی میلی

مغزم اشتهای افکار پوچ را باز می کند

بوی دلم که می سوزد

چشم هایم که دود می کند

می شود فلسفه ی کسالت روزهای بی تو !

می خواهم بروم

نعش سرد مرا با سکوتی مطلق به آغوش سرد خاک بسپارید

و بر مزارم هیچ نشانی مگذارید ...

خلوت مرا با زاری و شیون ریاکارانه به هم نزنید ..

می خواهم در عمق تاریکی محو شوم و هیچ نشانی از من باقی نماند !

حتی شده مرا در سوت و کورترین نقطه دفن کنید تا

ذرات بدنم هم در بدن این حیوانات انسان نما نرود !

 

زمانی که ناقوس های مرگ به صدا در می آیند

و آسمان آغوش می گشاید

و زمین مرا در بر می گیرد

لحظه ی شادی من است ...!

 

سـراغــم را نگیــر ..! دیگـر نیسـتـم ...!

 


چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 | 18:18 | گمـنــــام |

 

دلتنگ شدم
از دلتنگی کسانی که دوستشان دارم...
.
.
.
.
من می آیم..
آرام...بی صدا...
قدم بر می دارم درون كوچه های دلتنگی ات!
تو در خوابی عمیق فرو رفته ای
در رویای مهتابی ات...
...از این من تا تو...
یك ترانه؛
یك رویا؛
یك مهتاب فاصله است!
من می گذرم....
شب را می برم.....
تو بر می خیزی...
نگاه می کنی..


جای پایی برایت آشناست!...

 

پی نوشت :

می‌خواهم برایت بگویم که این دنیا،
بدون عشق نمی‌ارزد
حتی اگر من بگویم.
.
.
.
.
.
.
بوسه را باید تکرار کرد...
هنوز هیچ حسی شبیه تو نیست ...!!!

 


دوشنبه 11 اردیبهشت1391 | 16:9 | گمـنــــام |

 

وقتی صدای قلبت در این جاده نمی پیچد ،

آرزو می کنم کاش حقیقت در قدم های اول بود ...

نه این راه ها که مهر زمان خوردند ؛

از اینجا...ماه دیگر شبیه لبخند تو نیست ...

حتی زمین هم دیگر پدر من نبود ...!

اگر آســمان نبودی ،

شاید چشمانم می گفتند ،

از کلماتی که در گلویم خشکید ...

از این باران های یکریــز ...

که مجال نفس کشیدن نمی دهند..

باز هم دیوانه وار می خندم ...!

به پنجره های دیوار که با خورشید قهرند ؛

دست خودشان نیست !

خورشید هم مثل تـــو

رنگ چشمانش را از من پنهان می کــرد...!

 


چهارشنبه 30 فروردین1391 | 1:57 | گمـنــــام |

 

هبوط یخ های زمینی

بر ذهن آفتاب من

ســایه انداخت

و من

از دست هایی ترسیدم

که برای رسیدن به خورشید

زیر پایم

یخ می گذاشت

راست می گفتند:

بالا رفتن همیشه عروج نیست!

حلقه ی دار هم بالای سر مجرم است.

و همیشه

زیر پایش

گل یخ می روید

آیا همه می دانند

که حتی

آفتاب هم

اگر ســایه نباشد

خواهد مرد...!؟

 


چهارشنبه 30 فروردین1391 | 1:41 | گمـنــــام |

 

کجا باید بایستم ؟

که در کنار خودم باشم

و در کنار تو هم ؟

بیا ...!

بیا قدم بزن در خاطراتی که نیست

برای سیاهی گوری که در آن مدفونم ...

دست هایم را نت می کنم

من با انگشتری که پای تخته خاک می خورد

هم عیارم ...!

من از نردبان کاج به ماه می رسم

از کوچه های حنجره به آه ...!

در نگاه تو

من عاشقم

اما نمی رسد دستم

که ایستاده باشم ...

تنها می توانم یکی از نارنج های همین درخت را

برایت بچینم

و در گوش باران بگویم

برای لحظاتی عاشقانه تر ببار ...

من خیلی وقت است مُردم

بوی تعفن مرده در من می پیچد ...

مادر ,

همانی که یک روز داشتم

تنی را بغل می کند که در تنم نیست

و بوسه می زند

بر پیراهنی که در دست هایش مچاله می شود ...

دست هایش مچاله می شود ..!

من می خواهم راه بروم ...

آن قدر در تو راه بروم

که تمام جاده ها از من بگذرد

تمام خواب ها

و همه ی دریاهای دور ...

اندیشه های محال را دوست دارم

و تو را

که با این موی آشفته

حکایت مجنونی

در حقیقتی  محال .........

 


یکشنبه 20 فروردین1391 | 21:14 | گمـنــــام |

 

گذشـتـمـــ  ...

از نگاه حسرت بار گلدان خالی که خاک نداشت..اما می پرستیدش...!!!

عبــور کردمـــ ...

از دستانی که ابهام داشت،اما امید را پرورش می داد ...!!!

صـــدا زدمـــ  ...

پژواک های پی در پی صدای خودم را....

خــوانــدمـــ  ...

هزار بار..،سرمشق هایی که به نامم می نوشتی و مهر می کردی..!!

رفــتـــمـــ  ...

پای پیاده از سنگ فرش ذهن تو...

تا خیال کنم حادثه خیز ترین رویای خیالات خام توام.....!

مــانــدمـــ  ...

پا به پای تو...

کنار نارون پیر و فرتوت این کوچه....

همان میعادگاه همیشگی ِ لیلا...!

حسـرت خــوردمـــ که چرا..

ناگهانی ترین حادثه من چشمان تو نبود...!؟

نبود ؟!...نه....بود...!

چشمان تو حادثه بود...!

تو حادثه بودی...!

من حادثه بودم...!

خـط می زنـمـــ حادثه ها را با حافظ...

خودم را  بـر می زنم با تو...!

و تو را با.....؟؟؟؟؟

می خـنـدمـــ ...!

به هرزگیه علف؛

به شته که نوعی آفت است...

به بازار گرم و داغ کودهای شیمیایی!!

و به سم زدایی های بیهوده....!!!

می مـیــرمـــ ...؛

هزار بار می میرم ... 

برای تمامی اتفاق هایی که صبوری مرا تحمل کردند؛

نگاه های محجوب کاغذم که پر شده بود تا خزعبلات مرا بشنود....

نفس هایم که اکسیژنم را تامین می کرد...

و صدایت که خفه بود...

اما همه تن فریاد...!

.

.

برای شادی روح کسانی که هنوز زنده اند کف بزنید...

و برای آنان که مرده اند..

سکوت کنید....

 


پنجشنبه 17 فروردین1391 | 0:16 | گمـنــــام |

باز حکم فصل ها،

"بهار" شد

و حکم تو "دل"

بهار از بام اسفند افتاده در دامان عالم

و تو از بام قصه ها در آغوش این دل

 هوایی شده ام در بازی این حکم ها

برای فتح باران های با تو

برای موهایی آشفته در باد

برای افسون مهتاب در "خـــــُـــردادی"  دور....

.

.

.

پی نوشت :

آمدنت چرا به عمق نمی رسد ...؟

لالایی هایت را به من برگردان

برای خودم،نه

خواب های زخمی ام

دلشان لالایی می خواهد....

 


سه شنبه 15 فروردین1391 | 18:22 | گمـنــــام |

 

قصـــه از این جای فصل ســـرد شروع شد ...

از تحلیـــل رفتن وزن دل خوشی های من

جیب جادلیم براش گشــاد شده بود

دلم هی می افتاد و گـــم می شد ..!

یه چند باری از زیر دست و پای رهگـــذرای راه جمعش کردم

یه دفعه هم تمام سنگ فرشای این کره ی خاکی رو... پیـــــــر شدم

آخرشم دلمو تو یه کوچه بن بست در حالی پیدا کردم

که توپ گل کوچیکـــــــ بچه ها شده بود

یه روز هم تو بساط  دست فروش کنار خیابون ؛

وایساده بود قاطی یه عالمه بادکنک رنگ و وارنگــــــ !

آقا ، این بادکنک زخم و زیلی چند ؟!!

حالا بازم گمش کرده بودم...

ساعتـــــ ۱۸:۴۷، غروبــــ ۱۴ دی

جــدال من با خودم :

من از کجا بدونم اینبار کجا ؟؟؟

اصلا چرا باید من بدونم همه چیزو ...همیشــه ؟

شعــــرام همه ریختن رو فرش و

فرش خیس شعــــره !

از کجا بدونم کی زده کوزه ی ذهنمو شکـونده ؟

من از کجا بدونم چرا بارون روشو از تو بر می گردونه ؟

از کجا بدونم چرا هیچ ستاره ای دعوتــــــ به خوابـــــــ گردی های تو رو نمی پذیره ؟

من از کجا بدونم که چرا سهم من از زندگی یه استکان چای یخ کرده استــــــ ؟

اصلا چرا سهم خودت از زندگی

تصویر نمره ی ۲۰ ِ که کسی از سر حسادتــــــ تکه تکه اش کرده ؟

 

می شه بری؟!  فقط بـــرو...بـــرو پیداش کن... !

جای خالیش شــده طنابــــــــ دارم ...

برو این قدر منو یاد نداشته هام ننــداز ..!

برو هوائیم نکن...!

شب شد ...

ماه جرعه جرعه قهوه ی سیاهشو سر کشید!

دلم نیومـد ..

الان ساعت 2:۵۶ صبح ، پنج شنبه  15 دی ؛

خونه از صدای زنگ در، دستپاچه روسریشو سر کرد ..

ـ کیـــه ؟

ـ پستـــــ سفارشی !

بستـــه رو که وا کردم ،

توش آروم خوابیــــده بود ..

بوی بادبادک و آسمون می داد !

یکی با سر انگشت مهتابیش رو بخار شیشـــه ی دلم نوشته بود :

 

 " گمنــــــام تولدتـــــــــ مبارکـــــــــ "

.

.

هزار تا "یاکریم" پای دلمـــو امضا کرده بودن ...

 

پی نوشت :خدایا  !

خدایا می دونم هر سیبی که بیفته به پای تو میفته

خدایا هیچ سالی روم نشد که بهت بگم  کادوی تولد چی ازت می خوام !

 امسالم روم نمی شه فقط یه خواسته ازت دارم که بزرگترین آرزومه :

خدایا "ســــایه " منو به مُــراد دلش برسون ..

نذار غمش منو بشکنه !

هرچی غم داره بریز رو روح زخمی من..!

از ما که گذشت ! تو هوای اونو داشته باش.!

می سپارمش به تو...

تنهاش نذاری.

ممنونــم خدا جون !

روی ماهتو می بوسم...!

 

پی ِ پی نوشت :به پاس تشکر از "ســــایه " امشب دوباره قلم به دست گرفتم

به پاس ۵ سال خاطراتمون !

به پاس اون 15 دی که اومد بالا سرم و می دونست با چشمای گریون خوابم برده

هراسون اومد و با نگاه نگرانش بهم تبریک گفت..!

به پاس تموم دقایق اول 15 دی و اولین تبریک اون !

به پاس این یک سال و ... نبودنش !

به پاس بودنش هر لحظه تو یادم و تو خوابم حتی دیشب تا صبح که منو لحظه ای تنها نذاشت !

به پاس شوکـــــ امشب و اوج ناباوری من که رگبار اشک و درد رو به همراه داشت !

 توی دلم میان اشک ها و ضجه زدن های اولین دقایق تولدم از ته دل ازش تشکر کردم...

 

امشب ..

با آهنگ "تولد" امین حبیبی

 و لمس احساس تو در تک تک کلماتت

 و بوسه بر دستانت در خیالم سر کردم !

امیدوارم به هرچی می خوای برسی من که به تو نرسیدم !

 

یا علی .

 


پنجشنبه 15 دی1390 | 3:12 | گمـنــــام |

 

به خيــال كـودكي ، مــدادي بـر مـي دارم ... !

مـي نـويسم ديــكتـه اي ،
  ديكتـه اي با صـداي حـزن آلـود روزگـار .
امـــروز
    تنـگنـاي زمـان  ـــ  غــربت كـوچــه ها
                    ـــ  قـفل خـارايي بـر دل بندبندم
امـــروز
    منتظ‌ر مـي مـانـم تا بـبارد باران ،
                 بـاراني كـه بـشويد تـمام وجـودم را
امـــروز

    شــع‌ــله خـواهـم زد ، بـه بــغــض خـامـوشم
امـــروز

    شيـشه ي عمـر انتـظ‌ــار را در هـم مـي كـوبـم
        تــا بـشكنــد نـقاب دروغيـن امـــیـــــد
امــروز

    تـمـام خستگـي هـا را از امـيــد مي گيرم
                                             بـه يـاد مــهـربـان
    مـدفـون جــاودان اين كلبـه ي متـروك مـي كنـم
كلبـه اي كـه حــرفـاي دلـم را روي در و ديـوارش بــي ص‌ــدا ...، فريـاد زدم.
امـــروز
     كـاكتـوس هـايـم را بـدست آشنـايي مـي سپـارم
كـه او در انتــظـار تولـدي ديگـــر ست .
امـــروز
   خــون سيـاه يـخ بستـه ي مــداد ، مي چرخـد به دستـم ــــ چـه سخـت
و مـن قـدم به جــــــــاده مـي گـذارم ـــ چـه آســان
امــروز

    سرزميـن شـاپـرك‌هــا 
                     آغـــوش ستاره‌هـــا
  جـايي دور از اين دنيـا
                      انتـظـارم مـي كـشنـد
     بـــراي  تــولــدي  ديـگــر
امـــروز

   عطش لب تـرك خـورده ام ، بـه بـاران ديـد گـانـم سيـراب مي شود.
                             رهـ‌اي از ايـن ســراب  مـي شـود .
امــروز

    از  " اميــد بـه ديــدار "  خبــري نيـست ... !


آمـده ام بـراي خــداحـافـظ‌ـي ، تـا همـيشـه


                           تـا متولـد شـوم دوبـاره

پـس


            خـداحـافـظ هميـن حـــالا ... !!

 

 

پی نوشت:خط خطی های سر پرغوغای گمنــام تمام شد ...!

 

پی ِ پی نوشت :رسیدم به آخرین پله !

اینجا را با وجود تمام خاطراتش ترک می کنم !افسوس ...!

گمنام با دلی شکسته و سری پرغوغا از بازی روزگار کنار می رود ..

ولی درسینه یاد و خاطراتی را جاودانه کرده از دوستانی که پا به پایش درد کشیدند ولی ماندند ...

 

شاعــران گرامی : مهتاب بانو /جناب شریف/جناب متین فر/بانو خورشید/جناب مقدم/

بانو شادی/آقای حسین محمودی/دختری از دیار سنگ ها/خسرو/آقای امیر طوسی/آرزو/علیرضا/ و ...

 

دوسـتان عزیزم: عمو /جوجه کلاغ/ما دوتا/وانیا/یک قدم تا خدا/ت.ا.ر.ی.ک.خ.ا.ن.ه/بهاره/سامیه/

رهــا/آنا/بی قرار/مه/کاوه/فرهاد/الهه/بهار/الف/سیاه/من/ماهی/گلی برگ برگ/مریم/

سام راستین/مجنون/مارال/شیده/فرناز/سوگند/دانیال/مهتاب/باران/بهزاد/منا/فرزانه/

یه بنده خدا/ساغر/ساحل/مهدی/مهرناز/لیلی/ساناز سپاهانی/ڪَلاغـِ سیاهـ.../لیلا/.../

یاشار/صابر/آرکتوس/بابک/پرنده/راهیل/کلاغ پیر/نازنین/آلوده/نیره/ساقی/دیوانه/

و 

" ســــــــــــــــــــــــــایه" ... : ( روزگــارتـــــــ بی که با مـــن بگـــــذرد ؛ خـــوشـــــــ بــادـ ...! )

 

بعدا نوشت : شاید روزی بازگردم ... با گام های تنهائی باران زده ام ...

حتی اگر کسی منتظرم نباشد !

 

تنها چیزی که می دانم این است :

من رفتم !

 


جمعه 6 آبان1390 | 16:3 | گمـنــــام |

 

مشق می کنم هرشب

 سهم کوچکم را از بزرگی نامت !

 گلایه مکن ...

 سجاده ام را پهن کرده ام ،

تا تو را به خالص یک دعا مهمان کنم !

چقدر یک غزل معصوم می خواهد دلم ...

توفقط میان ابرها بگرد ،

نامش را برگزین ،

من آن شعر را به دنیا خواهم آورد !

 بزرگش میکنم به تنهائی ...!

 آنقدر بزرگ که با شاه بیتش بتوان،

در اقلیم مهربانی های تو پادشاهی کرد !

هیچ گاه دروغگوی قابلی نبودی ...  

تظاهر به دوست نداشتن من به چشم هایت نمی آید !

 تو را حدس زده ام ...!

 سالها پیش تر از خودت ...

 بر جفای نداشته ی تو هم صبوری کردن، عالمی دارد !

 ناقابل است ،

این انار سرخ خجسته ،

از گوشه ی خنک بلندی های مهربان برایت چیده ام !

                                  

 راستی، یادت نرود ،

  قول داده ای ،

 که تا انتهای باران های این دنیا ...

 زیر این چتر ،

 دست هایم را گم نکنی...!

 


شنبه 23 مهر1390 | 21:0 | گمـنــــام |

درباره وب

من یه معترضم...
دارم یه جایی می رسم
که بعده اون هیچ جایی نیس...


تــــــه خــــــــــط !


تنها تو کوچه های سبـز می گردم.
تنهایی من شهرتونو ویرون نمی کنه!
آخه اینجا ایستگاه آخره
و باید پیاده شم!
.
.
.
با اینکه از مرگ می ترسم...
وب لینک
طراح قالب
امکانات وب